سيد محمد باقر برقعى
665
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
راست كردار و محبت منش و پاك سرشت * روح اسطورهاى مرد و زن فردوسيست بوى پيغام و رسالت شنود شامه تند * كه به گلواژهء باغ سخن فردوسيست دل ايران وطنان طوستر از هر طوس است * سينه مردم ايران وطن فردوسيست نام ايران سرافراز ، غروريست « سرور » * كه شكوهنده به قاب سخن فردوسيست گريز منجمد من آن ، مغاك غريبم طپيده در خويشم * گريز منجمدم من ، رميده در خويشم ز منظر نگهم گريه مىزند فرياد * صداى اشك بلورم ، چكيده در خويشم ز خويش همسفر باد مىروم چو غبار * اگر رها نكنى آرميده در خويشم هزار پنجرهء باز مىزنم فرياد * مبين خموش ، گريبان دريده در خويشم مرا به خود خورى مستمر رها سازيد * كه ميهمان به سر خوان چيده در خويشم چو عطر گل كه به صد پرده بند زندانيست * خزان رسيدهء فصلم ، خزيده در خويشم « سرور » وار لبالب چو از شكستم من * رها كنيد رفيقان خميده در خويشم گل آينه هرچند كه بسيار گل آينه چيديم * خود را به خدا گر كه در آن آينه ديديم چون گرد ز ما قافله بسيار دميده است * هرچند كه افتادهتر از خويش نديديم هيچى چقدر بار نفس سوز و گرانيست ؟ * هرچند كه يكعمر خميديم و كشيديم تا در صفِ نوبت كِش هر سفسطهبازى * مانديم به كالاى محبت نرسيديم چين خورد بسى بغض گلوگير ، به سينه * چون شيشه همه اشك به آغوش چكيديم سرمايه ما سايهء خود بود و چو ديوار * آن نيز ، به پايان بهسوى خويش كشيديم در عينِ شكرمزّگى طبع ، « سرورا » * خود را دمى از تلخى فرصت نچشيديم !